نمايش کامل مطلب

افغانستان، گذر ازگفتمان قومیت به گفتمان ملیت

 

نویسنده :عوضعلی سعادت*

طرح مسئله:

افغانستان کشورقومیت ها است که بسیاری ازحوادث سیاسی- اجتماعی آن برمحورقومیت و متآثر از آن شکل گرفته است. چهار قوم عمده پشتون، هزاره، تاجیک وازبک، چهارضلع مربع تاریخی این مرزوبوم را تشکیل می دهند. این نوشتاربراین فرض استواراست که تکثردر ذات خودیک امرمنفی نیست زیرا دربسیاری ازکشورهای جهان این تکثر، نه تنها عامل بحران وبی ثباتی سیاسی ویک امرمنفی نبوده ونیست بلکه درمواردی، عامل انسجام، توسعه وپیشرفت اجتماعی نیزبوده است.اما درافغانستان این تکثر، بستراصلی منازعات سیاسی واجتماعی بوده وبه یک مسئله جدی تبدیل شده است. پس سئوال این است که قومیت درچه نوع ساختاروتحت چه شرایطی تبدیل به بسترمنازعات سیاسی و اجتماعی می شود؟ این نوشتار بر آن است تازمینه های شکل گیری گفتمان قومیت ونیزهژمونیک شدن این گفتمان را درافغانستان، تبارشناسی وکالبدشکافی نماید. وبه این سئوالات پاسخ دهد که اولا آیا می توان قومیت را به مثابه یک گفتمان در نظرگرفت؟ اگرقومیت، یگ گفتمان است چرا قانون حاکم برگفتمان را نقض کرده وحالت ابدیت وجاوادنگی گرفته است؟ به عبارت دیگر چراتابحال عبورازگفتمان قومیت به گفتمان ملیت ممکن نشده است؟ تمهید هر گونه پاسخی برای این پرسش ها به طور منطقی پرسش های دیگری راضروری می سازد. پرسش‌های نظیر اینکه: گفتمان‌ها چگونه وتحت چه شرایط وتمهیداتی شکل می گیرند؟ و چگونه جابجا می شوند؟

فرضیه های تحقیق:

شکل گیری گفتمان قومیت درقالب پشتون گرایی، ناشی ازدرک ناقص برتری نژادی وچشم پوشی ازواقعیت های عینی جامعه وفقدان سیاست فراگیر قومی بوده به همین دلیل بجای استقرارامنیت سیاسی واجتماعی همواره زمینه برخورد ها وتعارضات سیاسی و اجتماعی را فراهم کرده است. گفتمان قومیت به عنوان گفتمان مسلط تاریخی، درشرایط موجود با تردید ها وپرسش های جدی مواجه گردیده است. وبجای آن گفتمان ملیت که اقتضای طبیعی وضعیت موجود است درحال شکل گیری است.منظورازگفتمان قومیت دراین نوشتارعبارت است ازحکومت نامشروع یک قوم بر اقوام دیگردریک جامعه چندقومی. ودرمقابل گفتمان ملیت عبارت است ازحکومت مشروعی که درآن تمام اقوام واقلیت ها وتمام افراد ساکن دریک مرزوبوم، سهیم باشند وحکومت برآمده ازآراء همگان باشد.

چارچوب نظری:

این بحث برمبنای نظریه تحلیل گفتمان مفصل بندی شده است.تحلیل گفتمان روشی نو درتحلیل پدیده ها وروابط اجتماعی است که دردهه های اخیرمورد توجه ویژه محققان قرارگرفته است.این نظریه برای فهم پدیده ها وروابط اجتماعی وچگونگی تحول انها، برای فرایندهای سیاسی- تضادهاوکشمکشهای بین نیروهای غیریت سازبرسرتشکیل معنای اجتماعی- نقش محوری قایل است اگر چه. تحلیل گفتمان، به عنوان یک نظریه و روش درتحلیل پدیده ها ورویدادهای اجتماعی پدیده نسبتا تازه‌ای به شمار می آید.، اما همین زمان به نسبت کوتاه سبب گسترش فزاینده آن در حوزه های مختلف علوم اجتماعی گردیده است. بصورت کلی درتحلیل گفتمان دو رویکرد عمده وکلان وجود دارد:

الف) تحلیل گفتمان درزبان شناسی

نظریه تحلیل گفتمان(Discourse analysis) اولین باردرعلم زبان شناسی ودردهه ۱۹۵۰ متولدشد. ودرکمترازدودهه اکثریت رشته های علوم اجتماعی را درنوردید. ازاین واژه امروزه درزبان فارسی ترجمه های متفاوتی ارائه شده است. زبان شناسان آن را به سخن کاوی وبعضی منتقدان ادبی وروان شناسان ومورخان ازان به تحلیل گفتاروعالمان علوم سیاسی وجامعه شناسان ازان به تحلیل گفتمان یاد کرده اند که به نظرمی رسد معنای وسیعتری را از زبان شناسان از این واژه در نظر دارند.

اصطلاح گفتمان ظاهرا اولین باردرمقاله تحلیل گفتمان (۱۹۵۲) نوشته زلیک هریس زبان شناس معروف، به کاررفت( تاجیک:۲۲:۱۳۷۹) تحلیل گفتمان ازنظرهریس عبارت است از« تحلیل متن بالاترازجمله».اگردرادبیات عرب، صرف ونحو را تحلیل جمله درنظربگیریم، تحلیل گفتمان چیزی فراتر از صرف و نحو خواهد بود. بعد از هریس عده ای دیگر معتقد شدند که تحلیل گفتمان شامل ساختمان زبان گفتار مانند گفتگو، مصاحبه، تفسیر و سخنرانی است و تحلیل متن(text analysis )شامل ساختمان زبان نوشتار؛ مانند مقاله، داستان، گزارش، و غیره است. در مجموع زبان شناسان در مطالعه زبان دو دیدگاه را مطرح کرده اند:

۱- ساخت گرائی یا صورت گرایی: دیدگاهی که تحلیل گفتمان را بررسی وتحلیل واحدهای بزرگترازجمله تعریف می کند.

۲- کارکردگرائی یا نقش گرایی(ازاواسط دهه شصت به بعد): این نظریه که توسط مایکل هلیدی مطرح شد، روی چرایی و چگونگی استفاده اززبان تاکید دارد. دراین نظریه به شرایط گفتگو، شرایط زبان وجمله و نقشهایی که زبان درشرایط مختلف بازی می نماید توجه می شود.

وجه اشتراک هردو دیدگاه این است که درهردو نظریه، زبان یک نظام بزرگتری است که گفتمان بخشی ازآن است. اما تفاوت بین این دو دیدگاه دراین است که اولا از نظر گاه زبان شناسی صوری به شکل وصورت متن و زبان شناسی نقش گرا به نقش وکارکرد متن توجه دارد.ثانیا ساختارگرایان، زبان را پدیده ذهنی وکارکردگرایان آن را پدیده اجتماعی می دانند. ثالثا ساختاگرایان گفتمان را واحدی اززبان می دانند که بزرگترازجمله است وتحلیل گفتمان ر اتحلیل وبررسی این واحدها تعریف می کنند.اما کارکردگرایان، فراترازصورت متن، به مقاصد ونیات مردم دراستفاده‌ی شان اززبان توجه دارند. به عبارت دیگردیدگاه اول به بافت متن(context of text ) وکارکردگرایان به بافت موقعیت(context of situation ) توجه دارند.منظورازبافت متن این است که یک عنصرزبانی درچارچوب چه متنی قرارگرفته وجملات ماقبل ومابعد این عنصرچه نقشی درپیدایش معنا ی متن دارند. اما منظورازبافت موقعیت ویا بافت غیرزبانی این است که یک عنصرویا یک متن را بایددرچارچوب خاصی که دران تولید شده است مورد نظرقرارداد. یعنی توجه به فاعل گفتگو، زمان گفتگو، مکان گفتگو، شرایط رسمی وغیررسمی گفتگو.

تحلیل گفتمان انتقادی:

بعدازدورویکرد زبان شناسی درمورد تحلیل گفتمان، تحلیل گفتمان انتقادی، به عنوان نظریه بین رشته ای درفاصله رویکردهای زبان شناسی وعلوم اجتماعی پدیدآمد. نورمن فرکلاف چهره شاخص ومعاصر این رویکرد است. تحلیل گفتمان انتقادی هم نقش گرایان وهم صورت گرایان را نقد کردند. انتقاد برساختارگرایان همان انتقاد، نقش گرایان برساختارگرایان است اما انتقاد برنقش گرایان این بود که آنها تنها توجه با بافت های متنی نموده وبه عبارت دیگربافت را به محیط بلافصل یعنی شرایط محیطی، محدودنموده درصورت که با ید معنای بافت را بیش ازان وگسترده ترازان درنظرگرفت. شرایط فرهنگی- اجتماعی نیزجزء بافت اند که دربرداشت ازمتن وکرداراجتماعی باید به آن نیزتوجه شود. به عبارت دیگرزبان جزء جامعه وجامعه جزء زبان است.فرکلاف درراستای طرح وبسط همین ایده، مفاهیمی مانند قدرت وایدئولوژی را وارد مباحث تحلیل گفتمان کرد. وگفت که گفتمان ها همواره درقلمروی قدرت وایدئولوژی شکل می گیرد.

وجه مشترک این سه دیدگاه درمورد تحلیل گفتمان، این است که هرسه رویکرد، برزبان ونقش زبان تآکید دارند. اما یکى از مهم­ترین وجوه تحلیل گفتمان انتقادى که آن را ازدورویکرد پیشین متفاوت وبرجسته ترساخته است، این است که تحلیل گفتمان انتقادى بر اساس دیدگاه سازنده‏گرایى اجتماعی شکل گرفته است. سازنده‏گرایى اجتماعى مبتنى بر این تفکر است که “شیوه‏هاى صحبت کردن ما منعکس کننده‏ى جهان­مان، هویت­هایمان، و روابط اجتماعى‏مان به صورت خنثى نیست، بلکه نقشى فعال در خلق و تغییر آن­ها دارد” (جزوه درسی). تحلیل گفتمان ساختگرا و نقشگرا اساساً در این چارچوب نمى‏گنجند، ولى تحلیل گفتمان انتقادى به ویژه رویکرد فرکلاف، فوکو، و نظریه‏ى گفتمان لاکلا و موفه همگى ریشه در سازنده‏گرایى اجتماعى دارند.

بنابراین دردهه ۶۰ و۷۰ تحلیل گفتمان نقش گرا جای نظریه ساختگرای را درعلم زبان شناسی گرفت. ومدتی بعد تحلیل گفتمان انتقادی وارد میدان شد.به این ترتیب، سیرتحول گفتمان درزبان شناسی را می توان درقالب تحلیل گفتمان ساختگرا، نقش گرا وانتقادی خلاصه کرد

ب) تحلیل گفتمان درعلوم اجتماعی

میشل فوکو متفکروفیلسوف برجسته فرانسوی دردهه ۶۰ ۱۹ برای اولین بارنظریه تحلیل گفتمان را وارد حوزه فلسفه سیاسی کرد که بسیارمتفاوت ازنگرش های رایج درزبان شناسی بود. فوکو در تعریف گفتمان می گوید:مامجموعه ای ازاحکام را، تازمانی که متعلق به صورتبندی گفتمانی مشترکی باشند، گفتمان می نامیم….گفتمان متشکل ازتعدادی محدودی ازاحکام است که می توان برای آنها مجموعه ای ازشرایط وجودی را تعریف کرد(فصل نامه علوم سیاسی:۱۵۵:۲۸).

بعدازفوکو، ارنستولاکلا وشنتال موف که به سنت فکری مارکسیستی تعلق دارند درکتاب ” هژمونی وراهبرد سوسیالیستی(۱۹۸۵) همین نظریه فوکو را با وام گرفتن یکسری مفاهیم ازگرامشی، التوسر، دریدا، لاکان وسوسوربسط داد.لاکلا و موف از طریق بازخوانی نظریه­های این متفکران، نظریه گفتمانی خود را شکل دادند.بصورت عینی تر، نظریه لاکلا و موف ریشه در دو سنت نظری مارکسیسم آلتوسری(مارکسیسم ساختار گرا)و زبان شناسی سوسور دارد. در حالی که مارکسیسم مبنای اندیشه در امر اجتماعی را برای این نظریه فراهم می­آورد، زبان شناسی ساخت­گرای سوسور نظریه معنایی مورد نیاز این دیدگاه را فراهم می­کند( جزوه درسی) در گفتمان لاکلاو موف آمیخته شدن دو نظریه بالا، موجب پیدایش نظریه پسا ساختارگرایانه­ای می­شود که بر اساس آن همه حوزه­های اجتماع به مثابه شبکه­ای از فرایندهای متفاوت دریافت می­شود که به تولید معنا می­انجامد(همان). بنابراین تحلیل گفتمان درعلوم اجتماعی درقالب دونظریه مشیل فوکو ولاکلاو وموف ادامه یافته است. البته با یک نگاه دقیق ترمی توان نظریه لاکلاو وموف را نظریه تکمیل شده فوکودانست نه لزوما نظریه ای دربرابرآن.

نظریه گفتمانی لاکلا وموف

از نظر لاکلا و موف مفهوم گفتمان نه تنها زبان بلکه کل حوزه اجتماع را در بر می­گیرد. همان گونه که یک نشانه، وقتی در یک گفتمان مفصل بندی شد چنین به نظر می­رسد که معنای آن ثابت و غیر مبهم است. در حوزه اجتماع نیز ما طوری عمل می­کنیم که گویا واقعیت اطراف ما ساختی غیر مبهم و ثابت دارد، جامعه، گروه­ها، هویت­ها هم چون واقعیات عینی به نظر می رسند. اما همان گونه که نشانه و ساختار زبان ثابت نیستند پدیده­های اجتماعی نیز انعطاف پذیر و قابل تغییراند. از نظر لاکلا و موف گفتمان حوزه­ای است که مجموعه­ای از نشانه­ها در آن به صورت شبکه­ای در می­آیند و معنایشان در آن­جا تثبیت می­شود. هر نشانه­ای که وارد این شبکه می­شود و در آن جا به واسطه عمل مفصل بندی با نشانه­های دیگر جوش می­خورد یک ” وقته” خواهد بود. معنای نشانه­های درون یک گفتمان دراطراف یک نقطه مرکزی به طور جزیی تثبیت می­شود. نقطه مرکزی، نشانه برجسته و ممتازی است که نشانه­های دیگر در سایه آن نظم پیدا می­کنند و باهم مفصل بندی می­شوند. تثبیت معنای یک نشانه در درون یک گفتمان از طریق طرد دیگر معانی احتمالی آن نشانه صورت می­گیرد. از این رو یک گفتمان باعث تقلیل معانی احتمالی می­شود. گفتمان تلاش می­کند تا از لغزش معنایی نشانه­ها جلوگیری کند و آن­ها را در یک نظام معنایی یک دست به دام بیندازد. معانی احتمالی نشانه­ها را که در گفتمان طرد می­شوند حوزه گفتمان گونگی(fild of discursivity) می­نامند (لاکلا و موف: ۱۹۸۵، ۱۱۱به نقل ازسلطانی).

بنابراین براساس نظریه تحلیل گفتمان، هرجامعه متشکل ازمجموعه ای ازگفتمان ها وحد اقل دوگفتمان است. هیچ پدیده ای وهیچ کرداراجتماعی بیرون ازحوزه گفتمانی معناندارد. گفتمان ها خود ازمجموعه ای ازگزاره ها ویا نشانه ها تشکیل شده است. درمیان این گزاره ها، یک گزاره به عنوان دال مرکزی، درهسته ومرکزقراردارد وگزاره های دیگرکه ازانها به دال های شناورتعبیرمی شود درپیرامون واطراف دال مرکزی حلقه زده اند..(گفتمان مجموعه ای معناداراز دال های بهم مرتبط است که معنای خود را ازصورتبندی گفتمانی ودرتمایزبا گفتمان های مخالف به دست می آورد. فهم انسان ازجهان وعمل او ناشی ازگفتمان ها است. درجامعه پیوسته نزاع های گفتمانی یا نزاع برای تفسیرجهان برقراراست واین نزاع سرنوشت جامعه را تعیین می کند… جهان اجتماعی عرصه امکان وتصادف است. چون گفتمان ها همراه با اعمال قدرت وعمل طرد وغیریت سازی به وجود می آیند وازبین می روند(فصل نامه.علوم سیاسی:۱۸۱:۲۸). بنابراین هرگفتمان یک نظام معنای است. گفتمان های مختلف درجامعه برسرخلق معنا، همواره درنزاع وکشمکش بسرمی برند. هرگفتمان با برجسته کردن خود و طرد گفتمان مقابل به تمام اموروپدیده ها، معنای متناسب با دال مرکزی خود می بخشد وازرهگذرهمین تعارضات نیزکسب هویت می کند.هیچ گفتمانی نمی تواند دایمی وابدی وثابت باشد زیرا درمقابل او همواره گفتمان های دیگری است که درتلاش اند واقعیت را به گونه ای دیگرتعریف کنند وبابراندازی این گفتمان، گفتمان جدید با نظام معنای خاصی خود را جایگزین کند.

مفاهیم:

۱- گفتمان(discourse): صورتبندی مجموعه ای ازکدها، اشیاء، افراد و… هستند که پیرامون یک دال کلیدی جایابی شده وهویت خویش را دربرابرمجموعه ای ازغیریت ها بدست می آورند. (علوم سیاسی:۱۸۹:۲۸).

۲- مفصل بندی(articulation ): هرعملی که میان عناصرپراکنده ارتباط برقرارکند، به نحوی که هویت ومعنای این عناصردرنتیجه این عمل اصلاح وتعدیل شود. (همان:۱۸۹:۲۸).

۳- دال مرکزی(nodal point): دال مرکزی نشانه ای است که سایرنشانه ها دراطراف آن نظم می گیرند. هسته مرکزی منظومه گفتمانی را دال مرکزی تشکیل می دهد. وجاذبه این هسته، سایرنشانه ها را جذب می کند. مثلاآزادی درلیبرالیسم یک دال مرکزی محسوب می شود ومفاهیمی چون دولت، فرد وبرابری درسایه این دال مرکزی وبا توجه به آن معنا پیدامی کند.(همان:۱۸۹:۲۸).

۴- عناصریادال های شناورfloating signifiers)): عناصر(Elements): دال ها ونشانه های که معنای انها هنوزتثبیت نشده است وگفتمان های مختلف سعی درمعنا دهی به انها دارند.)همان:۱۸۹:۲۸).

عناصر، نشانه­هایی هستند که در حوزه گفتمان گویی قرار دارند و دارای چندگانگی معنایی هستند. گفتمان های مختلف هرکدام درتلاش اند تا این عناصر را دردرون نظام معنای خود تبدیل به وقته نمایند. در این حالت نوعی انسداد در معنای نشانه حاصل می­شود و مانع از نوسانات معنایی آن می­شود اما این انسداد و انجماد به هیچ وجه دایمی نبوده و انتقال از حالت عنصر به وقته هیچ­گاه کاملا صورت نمی­پذیرد و بدین ترتیب گفتمان­ها هیچ­گاه صد در صد تثبیت نمی شوند به گونه­ای که امکان هر گونه تغییر و دگرگونی معنایی تحت تاثیر چندگانگی معنایی حوزه گفتمان گویی از آن­ها سلب ­شود. این ویژگی نشانه­ها موجب می­شود که به آن­ها دال شناور گفته شود. به صورت خلاصه اینکه گفتمان­ها تلاش می­کنند تا از طریق تبدیل عناصر به وقته­ها و تقلیل معانی متعدد یک نشانه به یک معنا و ایجاد نوعی انسداد در معنای نشانه، ابهام معنایی را برطرف سازند. اما این عمل به طور کامل امکان پذیر نیست و معنا به طور صد در صد تثبیت نمی­شود زیرا احتمالات معنایی که در حوزه گفتمان گویی وجود دارند همواره ثبات معنا در گفتمان مورد نظر را تهدید می­کنند. از این رو همه وقته­ها به طور بالقوه، بصورت چند معنا باقی می­مانند و همیشه این احتمال وجود دارد که هر کدام از معانی دیگر، وارد نظم گفتمانی شود. در واقع انسداد و بستگی در معنای یک نشانه عملی موقتی است و زمینه برای برجسته سازی معانی دیگر یک نشانه به وسیله گفتمان­ها دیگر همواره مهیا است.

گفتمان­ها همواره در حال رقابت برای تثبیت معنا هستند، گفتمان­ها همواره در تقابل با حوزه خارج از خود قرار دارند همواره این احتمال وجود دارد که شیوه تثبیت معنای نشانه­ها در یک گفتمان به وسیله شیوه­های دیگر تثبیت معنا در گفتمان­های دیگر به چالش کشیده شود.

۵- حوزه گفتمان گویی(field of discousivity ): حوزه گفتمانگویی، محفظه ای ازمعانی اضافه وبالقوه دربیرن ازمنظومه گفتمان خاص که توسط آن طرد شده اند و مواد خامی برای مفصل بندی های جدید محسوب می شوند. هردال معانی متعددی می تواند داشته باشد و هرگفتمان با تثبیت یک معنا، معناهای بالقوه زیادی را طرد می کند. این معانی همچنان موجودند وامکان ظهوردرگفتمانی دیگروشرایطی دیگررا دارند. (همان۱۸۸:۲۸). حوزه گفتمان گویی در واقع معانی­ است که از یک حوزه گفتمان سر ریز، وواردآن می­شوند، یعنی معانیی­ که یک نشانه در گفتمان دیگری دارد یا داشته است ولی از گفتمان مورد نظروغالب حذف می­شود تا یک دستی معنایی در آن گفتمان حاصل شود. بنابر این هر چیزی که از یک گفتمان حذف می­شود و یا خارج از آن است، در حوزه گفتمان گویی قرارمی گیرند.

۶- هژمونی(: (Hegmon هژمونی به معنای سلطه واقتداراست و یک گفتمان زمانی هژمونیک می شودکه توانسته باشد، تمام دال های شناوررا دراطراف دال مرکزی هماهنگ ومنسجم نماید. ونیزنظام معنای خود را دراذهان سوژه ها - انسانها- هرچند بصورت موقت تثبیت کرده باشد.

۷- گفتمان عینیت یافته یا گفتمان رسوب کرده(objective discourse ):گفتمان رسوب کرده به گفتمان های گفته می شود که با برجسته سازی خود وطرد غیر، موقعیت خود را دراذهان سوژه ها تا آنجا تثبیت کرده که صورت طبیعی به خود گرفته وهرگونه انتقاد ویا براندازی آن غیرممکن تلقی می شود. گفتمان های مسلط هرچه درسرکوب وطرد رقیب بیشترموفق باشد، بیشتربصورت طبیعی جلوه می کند.زیرا ریشه های شکل گیری گفتمان به فراموشی سپرده می شود ووضع موجود به یک وضع کاملا طبیعی تبدیل می شود.

ویژگیهای تحلیل گفتمان:

۱- امکانیت(contingency ):

تمام صورتبندی ها وساختارهای اجتماعی ابدی وجاویدانه نیست بلکه همه چیزدرحوزه امکان وتصادف است. زیرا جامعه، عرصه منازعات گفتمان ها است واین منازعات وجدال فرصت تثبیت یک گفتمان ونشستن برکرسی جاویدانگی را ازان گفتمان ازبین می برد. یک گفتمان وقتی گفتمان های رقیب را ازصحنه طرد کرد وخود قدرت هژمونیک پیداکرد، همواره درکمین براندازی ازسوی گفتمان های رقیب است ودیریازود سرانجام روزی باید کناررود وجایش را به گفتمان دیگروتازه نفس بدهد. هیچ نیروی اجتماعی نمی تواند برتری هژمونیک خود را کاملا تثبیت وبرای همیشه حفظ کند لذا همواره شکل گیری صورتبندیهای اجتماعی موقتی ودرحال تحول است.

۲- قدرت وگفتمان:

هیچ هویت وگفتمانی بدون قدرت شکل نمی گیرد. شکل گیری هرهویت وجامعه ای محصول روابط قدرت است. ایجاد هرجامعه وگفتمانی با سرکوب وطرد غیر به وسیله‌ قدرت همراه است. گفتمان ها ازاغازشکل گیری روبه قدرت است. زیرا اگراو قدرت را نگیرد دیگران آن را می گیرد وبرای حفظ واستمرارقدرت، همواره به مسئله «خود» و«دیگر» دامن می زند.

میشل فوکودربحث تبارشناسی خود، بین گفتمان وقدرت پیوند می زند ومی گوید نه تنها گفتمان ها بلکه کل جامعه، وضعیت تفکروهویت یابی، محصول قدرت است.قدرت است که گفتمان ها را بوجود می آورد.قدرت ازطریق کردارهای گفتمانی زبانی- نرم افزاری مانند سخنرانی، مطبوعات، برنامه های صوتی وتصویری و… .ـ ویا کردارهای گفتمانی غیرزبانی- سخت افزاری مانند تحریم، تبعید، حبس، کشتارو… . گفتمان های رقیب را گاه بصورت بسیاربی رحمانه ای ازصحنه طرد واخراج می کند.

۳- سیاسی بودن گفتمان:

هرگفتمانی دریک فضای سیاسی شکل می گیرد.به این معنا که براعمال قدرت، وادارکردن دیگران به اطاعت ازخود، خصومت وطرد غیراستواراست.

۴- تزلزل وبی قراری گفتمان ها :

گفتمان ها دریک رابطه تنازعی شکل می گیرند واساسا هویت اش درگرو همین نزاع وتخاصم است. هرگفتمانی تنها درمقایسه با رقبایش هویت می یابد. یعنی “غیر” درایجاد هویت گفتمان نقش تعیین کننده دارد. واین غیرها نیزهمواره درصدد ساختارشکنی گفتمان مسلط است ولذا هرلحظه احتمال براندازی گفتمان مسلط توسط گفتمان های طرد شده ورانده شده وجود دارد. گفتمان ها هرچند یک هسته معنای عام را حفظ می کند اما نظام متحول است. دردوره های مختلف درمعانی دال ها، تجدید نظر وازاین طریق خود را بازتولید می کند. اگرگفتمان ها نتواند خود را بازتولید کند، توسط گفتمان های دیگرطرد واحیانا نفله وپوسیده می شود.

۵- تاریخمندی:

گفتمان ها وساختارهای اجتماعی دارای زمان ومکان خاص است. دریک زمان شکل می گیرد ودرزمان دیگرفرومی ریزد. همچنین ممکن است یگ گفتمان دریک ناحیه گفتمان مسلط باشد وتمام افکار، باورها، نظام اخلاقی ازان تغذیه کند اما درجامعه ای دیگرازجمله گفتمان های حاشیه نشین باشد.

۶- منازعات معنایی:

براساس نظریه تحلیل گفتمان، تمام تحولات اجتماعی محصول منازعات معنای میان گفتمان ها است.گفتمان ها همواره درتلاش است با طرد معنای ” دیگری” معنای ” خودی” را حفظ کند. هرگفتمانی درصدد تسخیرذهن سوژه ها درجامعه است. زیرا دراین دیدگاه سلطه معنای برافکارعمومی بهترین وموثرترین شیوه اعمال قدرت است.

ظهور وسقوط گفتمان ها:

همانگونه که میشل فوکو و نیز نورمن فرکلاف می گویند گفتمان ها همیشه در بستر قدرت وآغوش ایدئولوژی بدنیامی آیند ورشد وپرورش می یابند. این گفتمان ها برای مدتی، گفتمان های دیگررا به حاشیه رانده وخود به عنوان نظام معنای مسلط برجامعه حکومت می کند. اینکه عمریک گفتمان چقدرباشد، درکنارعوامل دیگر، قدرت بازتولید نظام معنای توسط گفتمان، بسیارمهم است. به گونه ای که هرگاه گفتمانی، ازبازتولید خود عاجزشود و قدرت معنا بخشی خود را از دست بدهد، ازهمان زمان درسراشیبی سقوط قرارگرفته وسرانجام ازمیدان کناررفته ویکی ازگفتمان های رقیب جایگزین آن خواهدشد.

افغانستان وشکل گیری گفتمان قومیت

هرچندغیرمطلوب بودن گفتمان قومیت ازپیش فرضهای این نوشتاراست اماتحلیل هرچند گذرا ازبحران قومیت، این عدم مطلوبیت را بصورت دقیق تروعینی تربه نمایش می گذارد.

Text Box: 1ـ ساختار قومی متنوع،  3ـ رشد آگاهیهای قومی، 5ـ تشکیل احزاب و گروههای سیاسی  7ـ گرایش به رویش‌های خشونت آمیز    2. شکل گیری علایق           4. طرح تقاضاهای اقتصادی-فرهنگی و سیاسی               6ـ حرکت های جدایی طلبانه   زبانی،  قومی یامذهبی                                                           (پنهان یا آشکار)   منازعات قومی درجوامع مختلف درسطوح گوناگون صورت می پذیرد اما مهمترین این سطوح را می توان در درطیف ذیل نشان داد.( مسایل اجتماعی ایران، ص ۴۸۶).

 

همچنانکه دراین طیف مشاهده می شود، بحران ویا منازعات قومی درسطوح مختلفی مطرح است حال اگروضعیت جامعه افغانستان را با این طیف مقایسه کنیم، آنچه از وضعیت موجود استنباط می گردد، این است که موقعیت افغانستان بیانگر وضعیت شدیدی ازمنازعات وبحران قومی است هرمرحله ازاین طیف نمادهای بیرونی وتجلیات عینی دارند که بصورت عمده نمودهای بحران ویا منازعات قومی را می توان درامورذیل برشمرد.

شاخصهای بحران قومی:

۱- شکاف بین قومی وعدم ارتباط سالم، منطقی وبرابربین اقوام

۲- شکل گیری احساسات قومی درمیان نخبه گان

۳- فزونی مطالبات سیاسی، اجتماعی وفرهنگی توسط اقوام

۴- رشد وشکل گیری سازمان های سیاسی جدید توسط اقوام

۵- رشد فزاینده انجمن های هنری، ادبی دانشجوی وغیردانشجوی

۶- رقابت های شدید میان اقوام بومی وغیربومی درمناطق قومی

۷- درخواست ارتقاء درپست های اداری وسیاسی

۸- فروانی ناهنجاریهای درمیان اقوام

۹- درخواست توزیع برابرامکانات وسرمایه گذاری های اقتصادی وصنعتی

۱۰- اعتراضات متعدد دسته جمعی

۱۱- عقب ماندگی کشور

” تاریخ توالی مقاطعی است که درهرمقطع سیستم یا نظام گفتمانی متفاوتی مسلط است . هریک ازین سیستم ها یا نظام هامنطق درونی خاص خودرا دارند وسیستم ها یا نظامهای گفتمانی مسلط، ‌با کنارزدن بقیه سیستم ها یا نظامها، ‌هویت های جمعی را می افرینند . تغییر تاریخی راعاملان بوجود نمی اورند درواقع عاملان صرفا حاملان یک سیستم یا نظام گفتمانی هستند وخود انها را، همین سیستم یانظام گفتمانی می افریند (. برایان فی، ص۹۶ )

باهمین رویکرد برایان فی، می نوان تاریخ تحولات سیاسی- اجتماعی افعانستان را به دو مرحله متفاوت تقسیم کرد؛ دو مرحله ای که باهمدیگرتفاوت ماهوی داشته ودارای کارکردها وتآثیرات متفاوت بوده است. این دو مرحله را می توان «افغانستان تاریخی» و «افغانستان معاصر» نام گذاری کرد.حاکمیت گفتمان ملیت درافغانستان تاریخی وگفتمان قومیت درافغانستان معاصر، ازوجوه عمده تمایزاین دوعصر به حساب می آید.( البته باید توجه کرد که مفهوم ملت وملیت ازمفاهیم جدید ومتعلق به دوره مدرن است که اطلاق آن به عصرافغانستان تاریخی شاید بلحاظ علمی درست نباشد اماازآنجا که ویژگی هاوعناصر ملت وملیت دراین عصروجودداشته است لذاازمفهوم ملت استفاده شده است.

افغانستان تاریخی: (عصرهمبستگی)

افغانستان تاریخی به حوزه جغرافیایی محدودنمی گردد بلکه آبشخور یک حوزه بزرگ تمدنی دوهزارساله است که با همه تغییر پذیری های مرزهای سیاسی، سهم مهم و مؤثری در تولیددانش و فرهنگ بشری ایفا نموده است. شکل گیری و تکوین این دوره را می توان از پانصد سال قبل از میلاد دانست که نشانه روشن آن در پیدایی “اویستا” و آیین خیراندیش زرتشت از بلخ، علامت گذاری می گردد؛ آیینی که ضمن تعلیم یکتاپرستی، به شهرنشینی، زراعت، مالداری و راستی توجّه دارد و انسان ها را از دروغ، رهزنی، بیابان گردی، چپاول و شرارت برحذر می دارد. به لحاظ ساختارسیاسی، افغانستانِ کُهن دولت های مانند باختریان، کوشانی، یفتلی، ترک وساسانی تاظهوراسلام وبعدازظهوراسلام حاکمان عرب وطاهری، صفاری، سامانی، غزنوی، سلجوقی، غوری، خوارزمشاهی، مغولی، تیموری، بابری، وصفوی را تجربه کرده است. دراین دوره افغانستان به دلیل موقعیت ویژه جغرافیایی خود، از یکسو بامدنیت سواحل دریای مدیترانه آشنا بوده است، و از سویی دیگر با تمدن بزرگ هند وچین در داد و ستدهای متقابل مدنی قرار داشته است. به همین دلیل است که به تدریج این حوزه، تبدیل به یکی از چهار راه های تمدنی دنیا می گردد. و نقطه تلاقی و اتصال فرهنگ ها قرار می گیرد. و با رونق یافتن جاده ابریشم وبرافراشته شدن قامت بلند بودا دربامیان باستان، این پروسه به یک جریان پویا و مستمر تبادل فرهنگ و داد و ستد تجارت جهانی تثبیت می شود.حافظه تاریخی این سرزمین، این دوره طولانی را، با تمام فرازوفرود هایش، به عنوان دوره مدنیت، ملت سازی، هبستگی اجتماعی ورشد وتوسعه اجتماعی ثبت کرده است.دوره که می توان گفت گفتمان ملیت وپروسه ملت سازی هرچند با گامهای آهسته و لرزان اما پیوسته درحال تکوین وشکل گیری بوده است.درگفتمان ملیت که شاخص این عصرطلایی است، تمام مردمان این مرزوبوم، درکنارهم وآغوش یکدیگر، به زندگی جمعی شان ادامه داده وباتلاشها وفعالیت های علمی، عملی وهنری شان، به تولید وشکوفای یکی ازبزرگترین تمدن های دنیا مبادرت می ورزند.

افغانستان معاصر: (عصرگسستگی)

ورود افغانستان به مرحله جدیدحیات سیاسی و دور تازه تحولات فرهنگی- اجتماعی، از سال ۱۷۴۷م. شروع می شود؛ یعنی اززمان که که احمدشاه ابدالی برتخت پادشاهی افغانستان می‌نشینند. همین نقطه تاریخی سرآغازبصدا درآمدن آهنگ تبارگرایی وجوانه زدن گفتمان قومیت است. ازهمان آغازین روزهای ورق خوردن این صفحه تاریخی، گفتمان افغان گرایی(پشتون گرایی) وارد ادبیات سیاسی شد.

بنا بر این ریشه های شکل گیری گفتمان قومیت را باید درچرایی برتخت نشستن احمدشاه درانی جستجوکرد. جواب این چرایی درنظریه عصبیت ابن خلدون قابل رد یابی است.ابن خلدون درمقدمه خودمی گوید که به چنگ اوردن قدرت وحکومت- که ازویژگی های ذاتی انسان است- تنهادرسایه عصبیت وهمبستگی قومی ممکن است.واین عصبیت بیش ازهمه درمیان قبایل بدوی وجود دارد. قبایل بدوی وچادرنشین بخاطرداشتن عصبیت قومی وقبیله ای به انسجام وهمبستگی خویش نظم داده وانگاه به حکومت های که درشهراند حمله وانها را نابود ودرنتیجه حکومت را بدست می گیرند.پس اینکه قوم پشتون جلوترازهمه به تآسیس حکومت دست می زند اولا ناشی ازهمبستگی وثانیا ناشی ازداشتن روحیه قبیلوی، خشن، انعطاف ناپزیروناسازگاربا مدنیت آنها بوده است. همچنین.یکی ازویژگی های تفکرقبیله فقدان برقراری ارتباط فرا قومی وفرا قبیله ای است. مطابق همین نظریه است که پشتون ها که مردمی صحرانشین وچادرنشین بودند ازعصبیت بادیه نشینی استفاده کرده و بدون درنظرگرفتن دیگرساکنین این مرزوبوم اقدام به تآسیس حکومت می کردند.

ازین تاریخ به بعد ما شاهد آفرینش یک نظام معنای نوین هستیم که درآن تمام واژه ها ازنوبازتعریف می شود.دراین نظام معنای، واژ”عدالت” به معنای رسیدگی و توجه قبایل ساکن و کوچنده پشتون وتسلط آنها برتمام منابع طبیعی، معنا می شود. “کرامت انسانی” به تکریم پشتونها توسط تمام ساکنین این سرزمین، تقلیل می یابد. ” فرصت های اجتماعی” اولا وبالذات ازآن پشتون ها اعلام می گردد. ” شهروند” به شهروند درجه یک ودرجه دو تقسیم می شود. وبدینسان نظام معنای جدید، تمام مفاهیم موجود درحافظه فرهنگی این سرزمین متمدن را دریک مفصل بندی جدید وارد نموده وازانها درراستای منافع ناسیولیسم پشتونی، تفاسیری جدید ارائه می دهد.

.یکی ازویژگی هرگفتمانی همان طورکه قبلا نیزگفته شد این است که تمام برنامه ها، سیاست، کرداروکنش اجتماعی، بامحوریت آن صورت بگیرد. واین ویژگی درمورد گفتمان افغان گرایی بصورت دقیق انطباق دارد. ازهمان آغازین روزهای تاریخ افغانستان معاصر، هرگونه خدمات دولتی، توزیع منابع طبیعی، توسعه شبکه بهداشت، تعلیم وتربیه، شاهراههای ارتباطی، قرارداد های خارجی، تخصیص بودجه های دولتی به ولایات ومردم و…. در راستای منفعت یک قوم وعمدتا درخدمت افغانان بوده است.. واژه «افغان» یا « پشتون» به عنوان دال مرکزی وگزاره های مانند:« حکومت تنها حق پشتون ها است» « منابع طبیعی درمرحله اول ازآن پشتون ها است» « قراردادهای خارجی دررراستای منافع پشتون است» « پشتون ها شهروند درجه یک ودیگر قومیت ها شهروند درجه دو اند» به عنوان وقته ها و یا دال های پیرامونی محسوب می شوند.

بنابراین، اگرمسئله قوم وقوم گرایی را درافغانستان.تبارشناسی کنیم ریشه های این تفکررا درمیان نخبه گان پشتون خواهیم یافت. پشتون ها به دلیل زندگی قبیله ای که داشته ودارند و درنتیجه عصبیت شدید قومی که دارند، همواره همبستگی قومی خود را در قالب ها وچهره های متفاوت گروهی ویا مذهبی حفظ کرده و ابتکار عمل را در دست داشته وبرگفتمان نژادپرستی وتبارگرایی تآکید کرده اند. بنابه تعبیربسیاری ازمورخین کشور، در۱۷۴۷ که احمدشاه درانی براریکه قدرت تکیه زد، اولین باربود که طی آن دولت از دست شهر نشینان رها و به دست بادیه نیشینان افتاد. ودرست ازهمین مقطع تاریخ به بعد بود، که بد بختی مردم، فرهنگ تحمیلی قبیله‌ای مردمان بومی و متمدن این سرزمین اغازشد وتابه امروزپس لرزه های آن سیاست نادرست، ثبات وآرامش را ازاین سرزمین ربوده است. همین نکته بیانگرچرای شکل گیری ونیزبرجسته شدن گفتمان قومیت وتبارگرایی درافغانستان است. زیرا، قبیله گرایی وقوم گرایی صفات ذاتی وشاخصه بادیه نشینی است.به عبارت دیگرزاده گاه عصبیت بادیه نشینی است.ابن خلدون می گوید وقتی بادیه نشینان ازاجتماع شان خارج و وارد مدنیت شهری شود، بخاطرعصبیت وهمبستگی فوق العاده ونیزروحیه خشن وجنگجویانه که دارند، هرگونه نیروی دیگررا ازسرراهش برمی دارد وتاآنجابه قتل وکشتاروفاجعه دست می زنند که براریکه قدرت تکیه زنند( ر.ک. مقدمه ابن خلدون).

اگریکباردیگربه تعاریف ومولفه های گفتمان قومی، تامل نمایم، خواهیم دید که ازقوم گرای وبصورت عینی «پان افغانیسم» یا « پشتون گرایی» درافغانستان می توان به عنوان یک گفتمان یادنمود.زیرا پشتون ها همواره با به حاشیه راندن اقوام دیگرازمرکزسیاسی وجغرافیای کشور، درصدد بازتعریف وانطباق هویت افغانی برتمام ساکنین این سرزمین بوده است. واژه «افغان» که تا این تاریخ تنها به عنوان یک اسم برای سر زمین افغانهابوده، ازاین حالت طبیعی وحوزه گفتمان گوییی، خارج شده ودرطی یک فرایند برنامه ریزی شده ابتدا محملی برای تمام افغانان می شود ودرادامه به عنوان یک هویت جمعی برای تمام ساکنین این سرزمین مطرح می شود.درصورت که واژه افغان نه تنها نمایانگرحضورتاریخی آنها دراین سرزمین نبوده بلکه یک گسست تاریخی بین آنها و تاریخ گذشته شان را، تحمیل می کند.تغیر نام این سرزمین، از خراسان به افغانستان هرچند بصورت رسمی، بعدها و توسط انگلیسهادر زمان عبدالرحمن صورت گرفت اما اگراین تحولات بر روی یک پیوستارمطالعه شود، درراستای تعقیب همان سیاست قومی وقبیلوی احمدشاهی بوده ودومین حرکت رسمی مبتنی برعصبیت قومی بحساب می اید.

درادامه همین سیاست، درزمان ظاهرشاه زبان پشتو، درکنارزبان فارسی بحیث زبان رسمی افغانستان اعلام گردید. درحالیکه اززمان به قدرت رسیدن احمدشاه ابدالی تازمان ظاهرشاه تنها زبان فارسی بحیث زبان رسمی دربار بود، درزمان ظاهرشاه بخاطرانکشاف زبان پشتو وتدوین ادبیات درست وترکیب وجمله سازیهای نوین آن، این زبان بصورت رسمی درکنارزبان تاریخی افغانستان یعنی فارسی، رسمی شد ومصارف هنگفتی درراستای ترویج این زبان عصرنوسنگی صرف شد. آموزش پشتو برای مامورین غیر پشتون درسراسر کشور، دردستور روز قرار گرفت . ظاهرشاه، سیاست برتری جوئی نژادی وزبانی را تا آنجا ادامه داد که توسط عمال دربارسلطنتی، قبایل پشتون را برادر بزرگ واقوام دیگر را برا در کوچک قلمداد نمود که تعبیردیگری ازشهروند درجه یک ودو است.

هژمونیک شدن گفتمان قومیت:

همانگونه که گفته شد یکی ازویژگیهای هرگفتمان تاریخمندی ودرک تاریخی ازحوادث، رویداد ها وپدیده های اجتماعی است. حال چرا گفتمان قومیت نیزبه مقتضای تاریخی بودن گفتمان ها، جایش را به گفتمان دیگروبویژه گفتمان ملیت نداده وبه گفتمان عینیت یافته ورسوب کرده تبدیل شده است؟

دوعامل دراین مورد بسیارتعیین کننده به نظرمی رسد:

۱ـ قدرت: همانگونه که درویژگی دوم گفتمان گفته شد فوکومعتقداست که هیچ گفتمانی خارج ازقلمروی قدرت شکل نمی گیرد. این قدرت است که تعیین می کند که دریک عصر ویک جامعه، چه گفتمانی وباکدام گزاره ها واحکامی ظهورکند وتحت چه شرایطی به نابودی کشانده شود. هرچند واژه قدرت درنزد فوکومعنای متفاوت ازمعنای متعارف قدرت دارد اما بهرصورت، آنچه مهم است این است که درعرصه اجتماعی، قدرت زیربناء وتمام رویدادها وپدیده های اجتماعی روبناء محسوب می شوند.

اززمان احمدشاه درانی تا امروزپشتون ها بصورت انحصاری قدرت را دردست داشته وبرتمام منابع طبیعی وغیرطبیعی کشورتسلط داشته اند.گفتمان پشتونیسم درراستای تقویت ” خود” و” طرد دیگری” ازابزارقدرت استفاده بهینه کرده است. اخراج دیگرساکنین ازمناطق آبایی شان وجایگزین کردن کوچی ها وعشایرپشتون، اخذ مالیات های سنگین وطاقت فرساازانسان وانعام وقتل وکشتاروسیاست زمین سوخته از معمول ترین‌شیوه های استفاده ازابزارقدرت برهنه است.قتل وکشتاربیش از۶۰٪ ازهزاره ها دردوره عبدالرحمن تنها نمونه ای استفاده از خشونت سیاسی است.

۲ـ مذهب: برتری نژادی پشتونها ودرنتیجه حق انحصاری حاکمیت که ابتدا درسایه قدرت شکل گرفته بود، آهسته آهسته به یک ایدئولوژی تبدیل شده وکاملا رنگ دینی بخود گرفت.برتری پشتون ها درامورمملکت داری توسط مذهب تآئید شد.مذهب، نه تنها این ایده را برای پشتون ها بلکه برای غیرپشتون ها به یک باورتبدیل کرد. درصورت که قرآن به عنوان متن مشترک ومورد توافق تمام فرقه های اسلامی برایده قوم وقوم گرایی خط بطلان می کشد و تصریح می نماید که محورکارهانباید طایفه وعشیره باشد( قل آن کان آبائکم وابنائکم واخوانکم وازواجکم وعشیرتکم … توبه/۲۴) اما آنگاه که مذهب درچنگال قدرت می افتد وازان درراستای مشروعیت بخشی استفاده ابزاری می شود، مذهب افیون توده ها می شود، مذهب ذهن های خلاق را تخدیروازهرگونه واکنشی دربرابروضع موجود بازمی دارد. اینکه مذهب درافغانستان چگونه به جماعتی کرامت افزونی داشته وجمعی دیگر را به استضعاف وتحمیق کشانده است قصه ای است که سررشته درازدارد ومجال خوانش آن نیست. براستی در جامعه ای سنتی، دین نیز سنتی است . هرروز چیزی بر آن افزوده می شود ومطلبی ازان کم می شود . هر حاکم جبّار، آن را به نفع خود تفسیر کرده وازان استفاده ای ابزاری می کند . درجامعه ای سنتی، طبقه ای فرا دست، آموزه های دینی را به طبقات زیرین القاء می کند تا بیشتر استثمار شان کنند وطبقات فرودست با اموزه های دینی خودهارا تسلی وتشفی می دهند تا محرومیت های دنیوی شان را ازین طریق جبران نمایند.

بنابراین همچنانکه فرکلاف گفته است، گفتمان ها همواره درقلمروی قدرت وایدئولوژی شکل می گیرد.

لوی التوسرنیزدرمطالعاتش دراین زمینه دو دستگاه را درجامعه شناسایی می کند که به امربازتولید نظام وفرهنگ می پردازد:

۱ـ دستگاه زور، سرکوب واجبارکه ازطریق سازمان های وابسته به دولت اعمال می شود مانند پلیس و…

۲ـ دستگاه ایدئولوژی مانند کلیسا، مراکزاموزشی، خانواده، دستگاه حقوقی، رسانه ها، ادبیات وهنر و… که بظاهربه نظرمی رسد که خارج ازبدنه دولت اند اما درحقیقت تمام اینها هماهنگ با دولت مشغول کاراند.

سه تفاوت عمده بین این دودستگاه:

۱ـ دستگاه سرکوب به شکل محسوس ومتمرکزدرجامعه دیده می شود اما دستگاه ایدئولوژیک به ظاهر پراگنده به نظر می رسد اما درعین حال بصورت بسیارمنسجم وهماهنگ عمل می کند.

۲ـ دستگاه سرکوب بصورت عمومی ودستگاه ایدئولوژیک بصورت خصوصی وفردی عمل می کند

۳ـ دستگاه سرکوب معمولا باخشونت رفتارمی کند اما دستگاه ایدئولوژیک بصورت مخفی، غیرملموس ونه زیاد اشکار..

جابجایی گفتمان ها:

همانگونه که گفته شد یکی ازعوامل جابجایی گفتمان ها ” تحریک ” است.به عبارت دیگر یکی ازعوامل جابجای گفتمانها تحریک گفتمان های حاشیه ی، توسط گفتمان مسلط است به این معنی که گفتمان های حاشیه نشین، درصورت که ازسوی گفتمان غالب تحریک شود، این گفتمان ها وارد میدان شده وهمواره دربرابرگفتمان غالب مقابله می کند. اما درافغانستان دقیقاهمین ایدئولوژی کاذب باعث شد که گفتمان ملیت برای یک دوره بسیارطولانی توسط گفتمان قومیت تحریک نشود. زیرا پشتون ها معتقدشدند که وقتی سخن ازملت، مردم وجامعه افغانستان گفته می شود مصداق اصلی آنها است. ودیگران نیزدرسایه موج طغیانگرتبلیغات مذهبی، به این نتیجه رسیدند که وضع موجود یک وضع طبیعی- غیرتاریخی- است که نمی توان انرا تغییرداد ومسیرانرا عوض کرد.همین طبیعی پنداشتن پدیده های اجتماعی خطرناک ترین آفت اجتماعی است که جلوی هرگونه تحرک، جابجای، رشد، توسعه و حرکت های روبه جلورا با قوت تمام می گیرد.

اما سرانجام گفتمان ها، بخاطر ضعف درونی بر اساس نظریه ابن خلدون و بخاطر عاجز شدن از تولید معنا بر اساس نظریه تحلیل گفتمان و نیز بخاطر عاجز بودن از باز تولید خود طبق نظر پارسونز، سیر نزولی را آغاز و گفتمان های رقیب از حوزه گفتمان گوی خارج و در برابر گفتمان رقیب به صف آرای می پردازند.

براساس نظریه تحلیل گفتمان، . باظهورگفتمان پشتون گرایی، ودرپیش گرفتن سیاست طرد وسرکوب اقوام دیگر، جابجاکردن وکوچ دادن آنها به مناطق دوردست وکوههای صعب العبورو…، گفتمانهای دیگردرقالب های قوم گرایی تاجیکی وهزاره گرایی وازبک گرایی هرچند باتآخیراما سرانجام وارد میدان شدند.تبارگرایی افراطی پشتونها، ظهورتبارگرایی را دراقوام دیگرتحریک نموده وباعث شده است که گفتمان قوم گرایی تاجیکی وهزارگی وازبکی به عنوان دوره میانه وانتقال به گفتمان ملیت، نیزدربرابرگفتمان غالب وارد این اشفته بازارگشته وسهمی ازویرانی افغانستان تاریخی را بدوش کشند. به همین دلیل همواره هویت ملی تحت شعاع هویت های قومی قرار گرفته است.همواره سعی بر آن بوده تا اقوام، هرکدام به قهرمانی ها، خیرخواهی ها، رشادت و کارنامه های اجداد و نیاکان خود افتخار نمایند و آنرا به قومیت محدود سازند وهمین لم دادن به کارنامه های اجداد و نیاکان، فرصت انکشاف وتوسعه ونوسازی کشور را ازبین برده است و از تشکیل یک ملت واحد دارای وجوه اتحاد ملی جلوگیری نموده است. وتا زمانیکه هویت های قومی با تمایلا ت شوونیستی( به مفهوم قومی آن) و نژاد پرستانه مصروف تثبیت اصالت خودی است، شکل گیری ملت و هویت ملی ممکن نخواهدشد.

ازآنجای که گفتمان ها تماما روبه قدرت اند لذا هریک ازاین گفتمانها نیزبرای رسیدن به قدرت، نظام معنای خاصی خود را آفریدند وهرکدام مفاهیمی مانند«عدالت اجتماعی»، « فرصت های اجتماعی»، « توزیع منابع طبیعی»، « حضوراقوام درحکومت»، « میزان نفوس وآمارهای جمعیتی»، «ساکنین بومی وغیربومی» را متناسب با نظام معنای وبویژه دال مرکزی خود یعنی قومیت، تفسیرکردند.

همانگونه که درویژگی اول وپنجم گفتمان گفته شد، هیچ گفتمانی هرچند عمرطولانی داشته باشد اماعمرجاودانه ندارد. سرانجام روزی فرامی رسد که گفتمان ها ازبازتولید خود عاجزمی شود ودرچرخه تکرارباطل می افتد. تالکوت پارسونزهمین تاریخمندی پدیده های اجتماعی را دریک قالب دیگربیان می کند ومی گوید: جامعه بمثابه یک نظام است وهرنظام چهارنیازاساسی دارد که اگربخواهد ادامه حیات دهد باید این چهارنیازبنیادی را رفع وهمواره آنرا بازتولید نماید. وتاآنجابه بر، براوردن این نیازها اهمیت می دهد که می گویدهرنظام، برای براورده کردن این نیازها چهارخرده نظام دیگررا به خدمت می گیرد تاهرکدام بصورت مستقل وشایسته این نیازها را برآورده سازد. این چهارنیازعبارت اند از نظام آجیل (AGIL ):

1ـ انطباق پزیری (adaptation) هرنظامی باید درمرورزمان با محیط های نو وجدید که مواجه می شود خودرا منطبق کند.

۲ـ دست یابی به هدف (goal ataining) هرنظامی باید وسایل رسیدن به هدف را فراهم نماید.

۳ـ حفظ یکپارچگی (integration) هرنظامی باید بین اجزا وعناصرخود هماهنگی ویکپارچگی ایجاد نماید.

۴ـ حفظ الگو(latency) هرنظامی باید تاحدودی حالت تعادل خودرا حفظ کنند.

همانگونه که درطرح پارسونزمشاهده می شود هرنظامی برای ادامه حیات، نیازمند تطبیق با محیط وشرایط تازه است، اما گفتمان پشتون گرایی را اگربا ادبیات پارسونزی بمثابه یک نظام فرض کنیم، این نظام تنها چیزیکه ازآن غفلت نموده همین توجه به شرایط واقتضائات جدید وگذرزمان است. پشتون ها هنوزبا خیالات طلای عصراحمدشاه وعبدالرحمن زندگی می کنند وشرایط وفرصت های جدیدی که پیش امده است را یا نمی بینند ویا به آن ایمان ندارند. سه نیازدیگرپارسونزنیزدراین گفتمان جایگاه نداشته وندارد ولذا هم براساس نظریه تحلیل گفتمان وهم براساس نظریه پارسونزبه نظر می‌رسد، گفتمان قوم گرایی بصورت عموم وگقتمان پشتون گرایی بصورت خاص، دیگرقادربه بازتولید خود وخلق مفاهیم تازه نباشد ولذا تاریخ مصرف آن سررسیده وگفتمان ملیت باادبیات به روزونظام معنای جامع وتازه وارد میدان شده است. در شرایط کنونی گفتمان ملیت هرچند دوره طفولیت خود را می گذراند اما بران است که درفضای جدید سیاسی کشوربه عنوان گفتمان مطلوب ومورد قبول شهروندان افغانی ظهورنماید. درنظام معنای گفتمان ملیت، گزاره های مانند: “برابری تمام اقوام وشهروندان”، “حقوق شهروندی”، “حقوق بشز”، “توزیع عادلانه فرصت ها ودرآمد سرانه”، “کنش ارتباطی سالم” و “احترام متقابل میان اقوام” دراطراف دال مرکزی یعنی ” حکومت دموکراسی” حلقه زده ومفصل بندی شده است.

 

 

منابع:

۱/ مجموعه مقالات و تحلیل گفتمانی. تاجیک، محمدرضا، انتشارات فرهنگ گفتمان. تهران ۱۳۷۹/

۲/ مقدمه بر نظریه های گفتمان. مک دانل، دایان. ترجمه حسین علی نوذری. نشر فرهنگ گفتمان. تهران، ۱۳۸۰/

۳/تحلیل انتقادی گفتمان. فرکلاف، نورمن. مترجمان، فاطمه شایسته پیران و… . نشر مرکز مطالعات و تحقیقات رسانه‌ها.

۳/فراسوی ساختگرای. دریفوس، هیوبرت. رابینو، پل. ترجمه حسین بشیریه. نشر نی. تهران ۱۳۷۶/

۳/ فصلنامه علوم سیاسی. شماره ۲۸/

۴/ بحران هویت قومی درایران. الطائی.علی. نشرشادگان.تهران ۱۳۷۸/

۵/ فصلنامه اطلاعات سیاسی اقتصادیشماره ۱۱۶و۱۱۵، دکترحمید احمدی.

۶/ مسایل اجتماعی ایران، انجمن جامعه شناسی ایران، نشراگه، تهران، ۱۳۸۳/

۷/ هویت ملی . ربانی. جعفر.نشرانجمن اولیاء ومربیان. تهران ۱۳۸۱

۸/ معرفت، شماره ۴۳

۹/

یعقوبی، عبدالرسول. عوامل همبستگی وگسستگی ایرانیان.انتشارات موئسسه اموزشی وپژوهشی اما خمینی. قم ۱۳۸۳/

۱۰/نامه علوم اجتماعی شماره ۲۱ مقاله محسن گودرزی:

۱۱/حبیبی، جغرافیای تاریخی افغانستان

۱۲/ فلسفه امروزین علوم اجتماعی . فی، ‌ برایان . ترجمه خشایار دیهمی . انتشارات طرح نو تهران ۱۳۸۴ .

۱۳/ قدرت، گفتمان وزبان. سلطانی، سید علی اصغر. نشرنی. تهران ۱۳۸۴/


 

* کارشناسی ارشد جامعه شناسی

موضوع : اندیشه
Balatarin

لينک دائمي

RSS Feed for This Postنظر ارسال کنید